ورق بزن مـــــرا، سطر به سطر از بَرم کُـــن این "مـن" هیچـگاه نُسخـه دوم نـــدارد..
درباره من
زیبایی چشمان تو ...بی تاب می کند مرا...
رها می شوم در کهکشان خیال
و غرق می شوم در حجم بیکران بودنت
عزیز، عشق آسمانی ام
من در زمین بودم...
شاید کمی تنها .. کمی هم خسته
نوری بر من تابید
از آسمان بود و از انتهای عالم
از جاییکه زیبایی چشمان تو می خندید!
چیزی چون جوانه ای از عشق در من رویید
عجین شد با خاک قلبم
گل کرد... شد مهر .. شد شور... شد شبیه زنده بودن
با تو... میلادی دوباره دارم
و با تو ... حرف جدیدی از زندگانی خواهم گفت
همراهم باش... تا همیشه ... تا انتها ... تا خود آسمان
<<ممنون که من رو میخونید >>
ادامه...
این زندگی منه ، همه ی همین روزها بقا همه ی همین کزها و بغضها ،....من توی همه ی خلوتهام خیلی نقشه ها میکشم ، اندیشه ها دارم برات ، برای تو و خودم و زندگیم ، یه روزی این دنیا مجالی به منم میده ، برای رو شدن ،برای زل زدن توی چشمات ، برای بوسیدنت با چشمای بسته در حالیکه همه ی زندگیم مث یه رویای خوش و مث یه تصور دوست داشتنی از جلوم میگذره ، ... به من مجال بده ، دنیا مجبوره کمی بایسته به تماشا.....
درود بهترین.خوشحالم پس از مدتی به روزی....شادزی ومهرافزون
هوا سرد است...تو مرا تنگ در آغوش میگیری...تنت را بو میکشم...دستانت را میفشارم...هوا سرد است...دلم میلرزد...اما گرمای قلبت را حس میکنم...مست میشوم در ثانیه هایی که با عطر تنت نفس میکشم...همه عمر شرابِ شیراز خواهی ماند...آنجا در آن دوردستها خواهم نشست و بالاپوشِ بنفش را به خود میپیچم...همراهِ لای لایِ صندلی زمان را ورق خواهم زد...لبخند میزنم...لبخند میزنی برای همه گذشته ها... سهمِ من...همه خاطرات تو شد برای همه عمر...
این زندگی منه ، همه ی همین روزها بقا همه ی همین کزها و بغضها ،....من توی همه ی خلوتهام خیلی نقشه ها میکشم ، اندیشه ها دارم برات ، برای تو و خودم و زندگیم ، یه روزی این دنیا مجالی به منم میده ، برای رو شدن ،برای زل زدن توی چشمات ، برای بوسیدنت با چشمای بسته در حالیکه همه ی زندگیم مث یه رویای خوش و مث یه تصور دوست داشتنی از جلوم میگذره ، ... به من مجال بده ، دنیا مجبوره کمی بایسته به تماشا.....
درود بهترین.خوشحالم پس از مدتی به روزی....شادزی ومهرافزون
هوا سرد است...تو مرا تنگ در آغوش میگیری...تنت را بو میکشم...دستانت را میفشارم...هوا سرد است...دلم میلرزد...اما گرمای قلبت را حس میکنم...مست میشوم در ثانیه هایی که با عطر تنت نفس میکشم...همه عمر شرابِ شیراز خواهی ماند...آنجا در آن دوردستها خواهم نشست و بالاپوشِ بنفش را به خود میپیچم...همراهِ لای لایِ صندلی زمان را ورق خواهم زد...لبخند میزنم...لبخند میزنی برای همه گذشته ها...
سهمِ من...همه خاطرات تو شد برای همه عمر...
لبهای ما،
امتداد قرنها تکامل بوسهاند،
این خط را به گفتن ِ کلامی قطع مکن .خوشم اومد ممنون
رهای بی بهار...!!
بهار هنوز هم سیب داره؟؟
و به کجا چنین شتابان....
چقدر دیر فهمیدم
زیبا و دلنشین مث همه ی دست نوشته هاتون .مرسی علی جان
اخرش خیلی غافلگیر شدم
عاشق تصویرهایی ام که تو شعرات ذهنمو پر میکنه
و هیچ کس جز من مسئولیت این حادثه تروریستی را نمی پذیرد...