ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 |
حج می رفتــ که به او بگویند"حاجی"
کسی که
خـــــدا را دور زده بود...
+ ای کسانی که ایمان آورده اید الله وکیلی آنقدر هم ایمان نیاورده اید..
واقعا این همه پول مفت رو میبریم میدیم به این عربای ملخ خور اخرش هم به خدا هم پایبند نیستیم
باهات موافقم...به نظر من کعبه تو دلته تا اونجا اینا بهانست...به قول معروف من احساس میکنم کسایی میرن اونجا که خدارو گم کردن..
شاید شما راست بگین...کعبه واقعی حقیقتا تو دل آدمیه و به قول معروف نشانه ایست که راه گم نشود(شعرش یادم نیس همون که حاجیه تو اخراجیها میگه)اما واقعا قرار گرفتن تو فضای انجا به دور از همه این افکار و ایده ها لذت زیادی داره...میگن آرامشه مطلقه!!!
بله حق باشماست
kheyli badia dadashi man make raftam





من گفتم کسی که...تو که جز اون کسی ها نیستی که...من کُلی نگفتم که...
اولش تبریک میگم به داداش خوبم .واسه این همه احساست. مرسی از بیان وکلام شیرینت.
وقتی شعرتو خوندم بیاد سنگ انداختن مرد ی که به طرف شیطان سنگ میزد و ندای شیطان روشنید که تو دیگه چرا؟
همه مون تسبیح اب میگشیم . همه مون از عقبت کار ملرزیم اما از گناهامون دست برنمی داریم . اما حیفه که دیگه ادم بره اون جا و ادم نشده برگرده . اما چقد زیباست که شما تو یه پاره خط حال ادما رو تو سفر پاکی روح گفتی . دعا کنیم هیشکی دست خالی برنگرده. وامید بخشایش رو از اونی که رحمان ورحیمه داشته باشیم .
ممنون..اباجی عزیزم...زحمت کشیدی اومدی
برچسب حاجی بهترین عنوانی بود که میشد روی این پست بزاری
افرین
خواهش میکنم...
چقدر دلم برات تنگ شده بود.خوب کردی برگشتی
خواهش میکنم..منم دوس دارم که کنار شما هستم
پس به جای طواف دور زده عجب مارمولکی بوده یارو
خیلی زیبا گفتی
مردی که فقط می خواست بگوید سیب
می خواست برود، ولی چیزی او را پایبند کرده بود. می خواست بماند، ولی چیزی او را به سوی خود می کشید. می خواست بنویسد، قلمی نداشت، می خواست بایستد، چیزی او را وادار به نشستن می کرد.می خواست بگوید، لبان خشکیده اش نمی گذاشتند. می خواست بخندد، تبسم در صورتش محو می شد. می خواست دست بزند و شادی کند، ولی دستانش یاری نمی دادند. می خواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد، اما چیزی راه تنفسش را بسته بود. می خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد. می خواست پنجره ی کلبه اش را باز کند و از دیدن زیباییها لذت ببرد ، اما با اینکه پنجره با او فاصله ای نداشت این کار برایش غیر ممکن بود. می خواست بی پروا همه چیز را تجربه کند ولی دیگر فرصتی وجود نداشت. می خواست پرنده ی زندانی در قفس را پرواز دهد ولی ناتوان بود. می خواست گلی بچیند و به کسی که به او خیره شده بود بدهد دستش جلو نمی رفت. می خواست به همه بگوید دوستشان دارد و عاشقشان است لبش گشوده نمی شد، می خواست ستاره های آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که کاش روزهای رفته بر گردند. آخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری را نداشت می خواست حداقل لبخندی به لب داشته باشد اما لبانش خشکیده بود. یادش افتاد کاش وقتی عکاس گفت "بگو سیب" از دنیا گله نمی کرددلش می خواست اگر نمی تواند هیچ کاری بکند فقط بگوید سیب
قشنگ بود اموز ..مرسی
پس تو هم دور زدی ...
به به ... سلام به آقا سیبه
آدرس جدید مبارک
بالاخره کاری که دوست داشتم انجام بدی رو انجام دادی نوشتن اسمت پایین مینیمال ها
بسیار خوشحالم که کوتاه های پرمعنایت را می خوانم و برات آرزوی موفقیت میکنم.
ممنون که به آدرس جدید اومدی....شما لطف داری به بنده