یه سیب

ورق بزن مـــــرا، سطر به سطر از بَرم کُـــن این "مـن" هیچـگاه نُسخـه دوم نـــدارد..

یه سیب

ورق بزن مـــــرا، سطر به سطر از بَرم کُـــن این "مـن" هیچـگاه نُسخـه دوم نـــدارد..

مهر مادری

دستــ به دعا کنانـ


فرزندشـ را دعــا می کـــرد..




پیـــرزن تنـها

در خانـــــه سالمندان!!

نظرات 26 + ارسال نظر
saeed 19 آذر 1390 ساعت 11:30

عالیه
ایول داری
موفق باشید

نوشین 19 آذر 1390 ساعت 11:39

سلام این وبلاگ خیلی قشنگتر شده خیلی عالی بود آفرین موفق باشید

ممنون نوشین جان

شبنم 19 آذر 1390 ساعت 14:56

سلاممممممممممممممم مبلاگ زیبای دارین چرا زودتر رو نگردییییییییییییییییییییی

[:S004:ممنونم

درود
امروزظهراتفاقابحثمون خانه سالمندان بود....موندم دعاکنم کسی نصیبش بشه یانه.....چون هم خوبه وهم بد...هرچه پیش آیدخوش آید....شاید....زیبابود

سارا جمالی 19 آذر 1390 ساعت 23:45

سلام ممنون از پست های جالبت . از شما می خوام که یکم مطالب رو بیشتر کنی .ممنون

سلام وبلاگ جدید مبارک!
مث قبلنا عالییییییی
خسته نباشید...

بهار 21 آذر 1390 ساعت 19:23

ولی متاسفانه ما هیچوقت قدر مادرامونو نمیدونیم

asal 22 آذر 1390 ساعت 10:13

وقتی یکی صداش میکنه دل من میلرزه. تا حالا نشده به بچه هام که صدام میکنن غیر جانم چیز دیگه ای بگم . اما از خدا گلایه دارم . واسه خودم . از بنده های ناسپاسش .
گاهی که برا تفریح تو بچگی به دشت میرفتیم وگاها اسمون ابری میشد و رعد وبرق میزد از صداش میترسیم. دوستام همه سمت مادراشون میدویدن . منم مدویدم اما به کجا؟ خودمم نمی دونستم . تو اون عالم بچگی خلا یه اغوش گرم ومطمین برام یه ارزو بود.
چن سال پیش وقتی برا اولین بار به یه سرای سالمندان رفتم وقتی دیدارم تموم شد وبرگشتم تو ماشینم . با صدای بلند به های های گریه کردن افتادم که ای خدا واسه من داشتن این نعمت ارزومه ولی این بچه های نادون چرا اینکارو با اونا کردن. یه صحنه که واقعا از متن شما منوبیادش انداخت اینه . وقتی به دست یکی از مادرا شیرینی دادم با دستای کم جون ولاغرش اونو داخل یه دستمال کاغذی پیچید . کفتم مادر چرا میزاریش اون تو؟؟ گفت فردا پسرم ممیاد پیشم میدم اون بخوره .اخه شیرینی خیلی دوس داره. و من فقط با بغضم بهش لبخند زدم.
مرسی از نوشته ات.

خدا روحشو شاد کنه..

شیما 24 آذر 1390 ساعت 11:04

جالب بود مرسی

ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد