ورق بزن مـــــرا، سطر به سطر از بَرم کُـــن این "مـن" هیچـگاه نُسخـه دوم نـــدارد..
درباره من
زیبایی چشمان تو ...بی تاب می کند مرا...
رها می شوم در کهکشان خیال
و غرق می شوم در حجم بیکران بودنت
عزیز، عشق آسمانی ام
من در زمین بودم...
شاید کمی تنها .. کمی هم خسته
نوری بر من تابید
از آسمان بود و از انتهای عالم
از جاییکه زیبایی چشمان تو می خندید!
چیزی چون جوانه ای از عشق در من رویید
عجین شد با خاک قلبم
گل کرد... شد مهر .. شد شور... شد شبیه زنده بودن
با تو... میلادی دوباره دارم
و با تو ... حرف جدیدی از زندگانی خواهم گفت
همراهم باش... تا همیشه ... تا انتها ... تا خود آسمان
<<ممنون که من رو میخونید >>
ادامه...
وقتی یکی صداش میکنه دل من میلرزه. تا حالا نشده به بچه هام که صدام میکنن غیر جانم چیز دیگه ای بگم . اما از خدا گلایه دارم . واسه خودم . از بنده های ناسپاسش . گاهی که برا تفریح تو بچگی به دشت میرفتیم وگاها اسمون ابری میشد و رعد وبرق میزد از صداش میترسیم. دوستام همه سمت مادراشون میدویدن . منم مدویدم اما به کجا؟ خودمم نمی دونستم . تو اون عالم بچگی خلا یه اغوش گرم ومطمین برام یه ارزو بود. چن سال پیش وقتی برا اولین بار به یه سرای سالمندان رفتم وقتی دیدارم تموم شد وبرگشتم تو ماشینم . با صدای بلند به های های گریه کردن افتادم که ای خدا واسه من داشتن این نعمت ارزومه ولی این بچه های نادون چرا اینکارو با اونا کردن. یه صحنه که واقعا از متن شما منوبیادش انداخت اینه . وقتی به دست یکی از مادرا شیرینی دادم با دستای کم جون ولاغرش اونو داخل یه دستمال کاغذی پیچید . کفتم مادر چرا میزاریش اون تو؟؟ گفت فردا پسرم ممیاد پیشم میدم اون بخوره .اخه شیرینی خیلی دوس داره. و من فقط با بغضم بهش لبخند زدم. مرسی از نوشته ات.
عالیه
ایول داری
موفق باشید
سلام این وبلاگ خیلی قشنگتر شده خیلی عالی بود آفرین موفق باشید
ممنون نوشین جان
سلاممممممممممممممم مبلاگ زیبای دارین چرا زودتر رو نگردییییییییییییییییییییی
[:S004:ممنونم
درود
امروزظهراتفاقابحثمون خانه سالمندان بود....موندم دعاکنم کسی نصیبش بشه یانه.....چون هم خوبه وهم بد...هرچه پیش آیدخوش آید....شاید....زیبابود
سلام ممنون از پست های جالبت . از شما می خوام که یکم مطالب رو بیشتر کنی .ممنون
سلام وبلاگ جدید مبارک!
مث قبلنا عالییییییی
خسته نباشید...
ولی متاسفانه ما هیچوقت قدر مادرامونو نمیدونیم
وقتی یکی صداش میکنه دل من میلرزه. تا حالا نشده به بچه هام که صدام میکنن غیر جانم چیز دیگه ای بگم . اما از خدا گلایه دارم . واسه خودم . از بنده های ناسپاسش .
گاهی که برا تفریح تو بچگی به دشت میرفتیم وگاها اسمون ابری میشد و رعد وبرق میزد از صداش میترسیم. دوستام همه سمت مادراشون میدویدن . منم مدویدم اما به کجا؟ خودمم نمی دونستم . تو اون عالم بچگی خلا یه اغوش گرم ومطمین برام یه ارزو بود.
چن سال پیش وقتی برا اولین بار به یه سرای سالمندان رفتم وقتی دیدارم تموم شد وبرگشتم تو ماشینم . با صدای بلند به های های گریه کردن افتادم که ای خدا واسه من داشتن این نعمت ارزومه ولی این بچه های نادون چرا اینکارو با اونا کردن. یه صحنه که واقعا از متن شما منوبیادش انداخت اینه . وقتی به دست یکی از مادرا شیرینی دادم با دستای کم جون ولاغرش اونو داخل یه دستمال کاغذی پیچید . کفتم مادر چرا میزاریش اون تو؟؟ گفت فردا پسرم ممیاد پیشم میدم اون بخوره .اخه شیرینی خیلی دوس داره. و من فقط با بغضم بهش لبخند زدم.
مرسی از نوشته ات.
خدا روحشو شاد کنه..
جالب بود مرسی